تبليغاتX
ناهید غریب
ناهید غریب
نباید پرسید؟
نمیدونم تو این مدت که نبودم چقدر آدمها و معیارها عوض شدند. این رو هم نمی دونستم که دیگه نمیشه فکر کرد که از روی احساس نزدیکی میشه از آدمها چیزی پرسید! وتوقع یک جواب ساده داشت.

امروزه تنها چیزی که پیدا نمیشه ساده بودنه!!

glaub mir, es ist so einfach jemandem das Herz zu brechen und es ist so schwer jemandem ein Herz zu schenken!                                                                                                              F.T

 

 

|+| نوشته شده توسط فاطمه در 2007/8/5 ساعت 10:2 |

۱۸ روز دیگر وطنی را ‌ که بل اشک سوق ترک کردم با اشک شوق در آغوش خواهم گرفت!

 ان شاالله 

|+| نوشته شده توسط فاطمه در 2007/7/13 ساعت 20:52 |

قدر مطلق
دلم می لرزد وقتی به این می اندیشم که اگر تصویر مرا در ذهن تو بدون قدرمطلق نمایش بدهند چه خواهد شد!
|+| نوشته شده توسط فاطمه در 2006/9/14 ساعت 21:20 |

خدایا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چرا باید این همه فرق باشد بین دلها و واژه ها!
چرا؟
|+| نوشته شده توسط فاطمه در 2006/9/3 ساعت 12:28 |

سرگردان..
سرگردان در میان جنگلی پر از درختان خشکیده ی ثانیه ها به دنبال راه رفتن خویش کشیده می شوم!
تنها همراهم سایه ایست خسته تر و تیره تر از خودم که تنش با انعکاس بر روی شاخه های لخت لحظات پاره پاره می شود!
|+| نوشته شده توسط فاطمه در 2006/8/22 ساعت 17:36 |

تقاطع..
هر روز وقتی که خورشید هنگام غروب از پشت پنجره با چشمانی که از بغض آمدن شب قرمز شده اند برایم دست تکان می دهد دل نگران خط افق بی انتها را با اشکهای ترس خویش دنبال می کنم تا شاید این خط موازی با پریشانی هر روز من به نقطه ی تقاطع خویش با پایان رنج های من برسد!
|+| نوشته شده توسط فاطمه در 2006/8/13 ساعت 11:47 |

سنگ قلب...
تنها در میان کوچه های نمناک اشک به دنبال جویبار غصه هایم راهی خیابان گونه های کویر زده ی تو می شوم. تیزی برق نگاهت را در منطقه ای که بارنگ سیاه دور آن حصار کشیده ای نمی توانی به زنجیر بکشی! تقلا برای پنهان کردن قلب پهناورت در میان دستان کوچکت بی فایده است! قلبت را نمی بینم اما حضور و تپش کند آن را از قطره های خون جاری از لاب لای قفس انگشتانت لمس می کنم.لرزه ی نحیف دستان نحیف تو قلب مرا به لرزه در می آورد و من اضطراب و ترس دوباره باختن و شکست را از پرده ی چشمانت می خوانم. دستانت می لرزند اما با همان ارتعاش خیس در حالی که اشک چشمانت باغچه ی مژگانت را آبیاری می کنند قلبت را به طرف من می فرستی. دستانت را که باز می کنی از قلب خبری نیست! تنهاچیزی که می بینم تکه سنگیست که با هر تپش جوی خون جاری از شکافهایش را زنده می کند!چشمانم مردد مانده اند برای فرستادن پیام تصویر قلب تو به ذهن من!قلبت را از تو می گیرم. دستانمان درهم گره می خورند و من به اندازه ی صدها دیوان مرثیه ی عاشقی حرف می خوانم از خطوط سرانگشتان تو!
سنگ قلبت هنوز می تپد. با قلم آغشته به شعرم اسم خود را روی سنگ قلب تو حک می کنم. قلبت را به دستان خسته ات می سپارم تا دوباره در حصار آن به زنجیر کشیده شود. غمگین یا شاد نگاهم می کنی و در مسیر جویبار اشکهای من به سمت غروب لحظه ها قدم بر می داری! می روی و مرا در میان جنگل خزان زده ی خاطراتم رها می کنی. تو می روی با سنگ قلبت و من می مانم تا با رنگ شعرهایم غروب را نقاشی کنم زیرا که می دانم هر نقشی که بر سنگ حک شود تا بد باقی خواهد ! من می مانم به امید آن روز که سنگ قلب تو سنگ قبر من باشد!
|+| نوشته شده توسط فاطمه در 2006/8/8 ساعت 22:59 |

خواهم پرسید...
هوا سرد ست حتی سردتر از دستان خشکیده ی من که به شاخه ی لباسم روی قلبم آویزان مانده و من هر لحظه منتظرم تا با خرد شدن استخوانهای نحیف طاقتم این ارتباط بی ثمر از هم بپاشد.
حتی تنفس درین هوای سرد هم برایم خفقان آور است. با هر نفسی ریه هایم پر می شود از دود دروغ و بی ثباتی حیوانات جنگلی که اسمش را دنیا گذاشته اند! ریه هایم مثل سنگ سخت و سرد می نمایند و قلبم هر لحظه بیشتر فشرده می شود بین این دو تکه سنگ! با هر فشاری منتظرم تا آخرین قطره ی حیات از قلبم بیرون رود و من رها شوم از عذاب داشتن دل! اما همیشه در لحظه ی آخر یکی از تکه سنگها کوتاه می آید و یک قطره حیات در قلبم باقی می ماند تا جسم نیمه جان احساسم را به شکنجه ی لحظه ها و خاطرات پیوند بزند. دستانم سست تر از چشمان یخ زده ی مدعیان معرفت بر روی تن این دفتر خط می کشد و با لذت عذاب خط انداختن بر پیکر صفحات حس تنفر را از ذهن من می گیرد.
به هر گوشه ی خالی ذهنم که سرک می کشم واژه ای را که می خواهم نمی یابم. در فرهنگ لغات دل من یک واژه بیگانه است. عبرت!
هرگز از بی معرفتی آدمهای اطرافم عبرت نگرفتم. هرگز نتوانستم دستور دوست داشتن را از برنامه ی دلم پاک کنم و هرگز نتوانستم بفهمم که چرا این موجودات همسان من از صدای ترک برداشتن دلم لذت می برند. هرگز نفهمیدم چرا خرد کردن احساس دیگران برایشان بهترین سرگرمیست و هرگز درک نکردم که چرا تنها مانده ام درین جنگل انبوه در حالی که اطرافم پر است از انسان!!!! انسانهایی که وجدانشان را در بازار امروز و دیروز معامله کرده اند. انسانهایی که حتی بر سر احساس دیگران معامله می کنند در پر ازدهام ترین نقطه ی وصل!
آری! هرگز نفهمیدم و نخواهم فهمید! سعی کردم و نشد.هرگز نفهمیدم که چرا خدا به من چنین دلی داده است!
هرگز نفهمیدم و نخواهم فهمید! وقتی خدا را ببینم این سوال را از او خواهم پرسید! اما این را هم خواهم پرسید که چند نفر دیگر این سوال را از او پرسیده اند!
|+| نوشته شده توسط فاطمه در 2006/8/3 ساعت 22:43 |

بی نظیر
وقتی کلام و مهر شما دلپذیر شد
این دل دل پر ز غرورم اسیر شد
یک دم به پای صحبت گرم شما نشست
تا اینکه زخم زبان خورد و پیر شد
دل تازه دل به طعم کلام تو داده بود
وقتی زمان رفتن من ناگزیر شد
وقتی که چشمهای تو از من عبور کرد
تصویر من به قلب خودم همچو تیر شد
من می روم و می شکنم در درون خویش
افسوس می خورم که بسی زود دیر شد
تقدیر حس شاعری م را به باد داد
این شعر هم به لطف شما بی نظیر شد

* شهریور 82 *
|+| نوشته شده توسط فاطمه در 2006/8/1 ساعت 20:16 |

از اینجا مونده                                                   از اونجا رونده

                          سرگردون میون مردم غریبه

یه  دل پر از حرف  نا گفته                             یه  دنیا پر از خنده ی  ناشکفته

دو چشمی که حتی در اشکو بسته              یه ذهن پر از خالی و پوچ و خسته

یه  آدم  بدون  رفیق  قدیمی                        دو  دریا  بدون  عصای  کلیمی

دلی پر ز  واژه  پر  از آه  و ناله                       پر از غصه های منه  چند ساله

اتاقی پر  از  خنده ی  مرگ                          صدای اهالی پر از خش خش برگ

یه دختر چه غمگین چه خسته                      پر از درد و رنجه  گرفته نشسته

تو چشماش یه بغض شکسته                       درونش  دلی  زار  و  خسته

داره خشک و خالی فقط می نویسه                ولی من  که  دیدم   چشاش

                                               خیس خیسه!

                                          

|+| نوشته شده توسط فاطمه در 2006/7/28 ساعت 12:22 |